داستان,حکایت و شعر

عارفانه اشعار خیام

عارفانه اشعار خیام

حکیم ابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیامی معروف به خیام از فیلسوفان و ریاضیدان ها و منجمان و شاعران ایرانی است که در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور به دنیا آمد. خیام اشعار زیبایی به زبان فارسی دارد که با خواندن شان زیبا ترین احساسات را در ما ایجاد می کند. رباعیات خیام از شهرت بسیار زیاد و جهانی برخوردار است. در این مقاله می خواهیم اشعار عارفانه خیام را برای شما بیان کنیم.

عارفانه اشعار خیام

رباعیات خیام و عارفانه اشعار خیام

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام‌ست آن را


چون عهده نمی شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را


آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چونه گور بهرام گرفت


اکنون که گل سعادتت پربار است

دست تو ز جام می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غدار است

دریافتن روز چنین دشوار است


ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم

با این همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم


خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماه رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش


امروز ترا دسترس فردا نیست

و اندیشه فردات به جز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست


ای دل چو زمانه می کند غمناکت

ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت


این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ است

این دسته که بر گردن او می بینی

دستی ست که بر گردن یاری بوده است


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

این حل معما نه تو خوانی و نه من

هست در پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من


یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم


این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد


این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی نیامده‌ست و روزی که گذشت


ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری شیوه دیرینه توست

ای خاک اگر سینه تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه توست


هر ذره که در خاک زمینی بوده‌ست

پیش از من و تو تاج نگینی بوده‌ست

گرد از رخ نازنین به آزرم فشان

کآن هم رخ خوب نازنینی بوده‌ست


پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مردمک چشم نگاری بوده است


ترکیب طبایع چون به کام تو دمی‌ست

رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی‌ست

با اهل خرد باش که اصل تن تو

گردی و نسیمی و غباری و دمی‌ست


ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

دریاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک سده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

 

 

بیشتر بخوانید:

عاشقانه اشعار خیام در مورد عشق

شعر من بی می ناب زیستن نتوانم از خیام

شعر چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ از خیام

شعر چون حاصل آدمی در این شورستان از خیام

5/5 - (1 امتیاز)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا