پورتال اینترنتی سرگرمی، تفریحی، عکس، پزشکی، اس ام اس، آشپزی، نیک شو
  • صفحه نخست+
  • اخبار+
  • آرایش و زیبایی+
  • آشپزی+
  • اس ام اس+
  • سرگرمی و تفریحی+
  • دنیای مد و فشن+
  • رپرتاژ آگهی+
  • پزشکی و سلامتی+
  • کامپیوتر,اینترنت و موبایل+
  • زندگی بهتر+
  • مطالب گوناگون+
  • دنیای عکس+
  • مطالب جالب علمی+
  • گردشگری+
  • دین و مذهب+
  • دنیای خودرو+
  • شعر قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی از شاملو

    مجموعه : داستان,حکایت و شعر

    شعر قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی از شاملو

    یکی دیگر از اشعار ناب احمد شاملو ، یادش را گرامی می داریم.

    شعر قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی از شاملو

    اشک رازی‌ست

    لبخند رازی‌ست

    عشق رازی‌ست

    اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

    قصه نیستم که بگویی

    نغمه نیستم که بخوانی

    صدا نیستم که بشنوی

    یا چیزی چنان که ببینی

    یا چیزی چنان که بدانی…

    من دردِ مشترکم

    مرا فریاد کن.

    درخت با جنگل سخن می‌گوید

    علف با صحرا

    ستاره با کهکشان

    و من با تو سخن می‌گویم

    نامت را به من بگو

    دستت را به من بده

    حرفت را به من بگو

    قلبت را به من بده

    من ریشه‌های تو را دریافته‌ام

    با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام

    و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

    در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام

    برایِ خاطرِ زندگان،

    و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام

    زیباترینِ سرودها را

    زیرا که مردگانِ این سال

    عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

    دستت را به من بده

    دست‌های تو با من آشناست

    ای دیریافته با تو سخن می‌گویم

    به‌سانِ ابر که با توفان

    به‌سانِ علف که با صحرا

    به‌سانِ باران که با دریا

    به‌سانِ پرنده که با بهار

    به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

    زیرا که من

    ریشه‌های تو را دریافته‌ام

    زیرا که صدای من

    با صدای تو آشناست.

    1334

    احمد شاملو

    شعر قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی از شاملو

    هیچ نظری ثبت نشده است
    نظرات این پست غیرفعال هستند.
  • مطالب پربازدید
  •