پورتال اینترنتی سرگرمی، تفریحی، عکس، پزشکی، اس ام اس، آشپزی، نیک شو
  • صفحه نخست+
  • اخبار+
  • آرایش و زیبایی+
  • آشپزی+
  • اس ام اس+
  • سرگرمی و تفریحی+
  • دنیای مد و فشن+
  • رپرتاژ آگهی+
  • پزشکی و سلامتی+
  • کامپیوتر,اینترنت و موبایل+
  • زندگی بهتر+
  • مطالب گوناگون+
  • دنیای عکس+
  • مطالب جالب علمی+
  • گردشگری+
  • دین و مذهب+
  • دنیای خودرو+
  • مطالب خواندنی و جالب
  • تعبیر خواب
  • دنیای خودرو
  • آرایش و زیبایی
  • اخبار
  • شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    مجموعه : داستان,حکایت و شعر

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    استاد شهریار مرد بزرگی بود اون نمونه شعرهای بی نظیری سروده است در این مقاله نمونه از از بهترین شعرهای استاد را تهیه کرده ایم با ما همراه باشید .شهریار در جوانی در تهران با بزرگان هنر و ادب همنشینی و دوستی داشت از جمله با: ابوالحسن صبا، محمدتقی بهار و عارف قزوینی. در سال‌های بعد نیز با نیما یوشیج، هوشنگ ابتهاج، کریم امیری فیروزکوهی و برخی دیگر از هنرمندان دوستی و رابطه داشت.

     

    پس از سفری چهارساله به خراسان، برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش میرآقا خشگنابی درگذشت. او در سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکتری افتخاری دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی تبریز را نیز به وی اعطــا کــرد.

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چــرا؟

    بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

    سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

    من که یک امروز مهمان توأم, فردا چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

    دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چــرا

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

    ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چــرا

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

    این قدر با بخت خواب آلود لالا چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    آسمان چون شمع مشتاقان پریشان ميکند

    در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چــرا؟

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر

    این سفر راه قیامت مى روی تنها چــرا؟

     

    داستان عشق شهریار :

    شهریار برای این شعر اینگونه روایت ميکند که، در سال 1309 که شخصی درباری دختر مورد علاقه‌ام را از چنگم به در آورد و مرا بعد از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند؛ شب‌ها که تنها ميشدم، گریه سر ميدادم و با خدایم راز و نیاز ميکردم.

    شعر زیبا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ از شهریار

    شبی‌ در زیر سنگی‌ آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: « یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده « یعنی » از تو به شتاب عذاب ميطلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نميکند ».

     

    بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستری‌ام کردند. همانجا بود که دختر مورد علاقه ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب ميسوختم، شعر معروف “حالا چرا ” را ساختم.

     

     

    تبلیغات
  • مطالب پربازدید