پورتال اینترنتی سرگرمی، تفریحی، عکس، پزشکی، اس ام اس، آشپزی، نیک شو
  • صفحه نخست+
  • اخبار+
  • آرایش و زیبایی+
  • آشپزی+
  • اس ام اس+
  • سرگرمی و تفریحی+
  • دنیای مد و فشن+
  • زناشویی+
  • پزشکی و سلامتی+
  • کامپیوتر,اینترنت و موبایل+
  • زندگی بهتر+
  • دنیای سینما و موسیقی+
  • دنیای عکس+
  • مطالب جالب علمی+
  • گردشگری+
  • دین و مذهب+
  • دنیای خودرو+
  • مطالب خواندنی و جالب
  • دنیای مد و فشن
  • زناشویی
  • آرایش و زیبایی
  • اخبار
  • دل نوشته عاشقانه | تبسمی سرشار از دروغ | پویان اوحدی

    مجموعه : داستان,حکایت و شعر

    دل نوشته عاشقانه | تبسمی سرشار از دروغ | پویان اوحدی

    دل نوشته عاشقانه | تبسمی سرشار از دروغ | پویان اوحدی

    بعد از سال ها همدیگر را دیده بودیم ، رفیق خوبی بود آن سال ها ،

    اما خب میدانی که تقدیر سرگرمی اش همین است ، اینکه خوب ها را از تو بگیرد
    بعد از روبوسی بلافاصله بدون اینکه مجال بدهد پرسید خب چه خبر ؟

    آن لحظه انگار دنیا برایم از حرکت ایستاد ، انگار که نه واقعا از حرکت ایستاد ،
    آن زن میانسالی که داشت سوار تاکسی میشد همانطور که در را باز کرده بود و یک پایش داخل ماشین بود و یک پایش بیرون همانطور صامت مانده بود ، صاحب مغازه آن ابزار آلاتی بیرون مغازه همانطور که از سیگارش کام میگرفت و به امتداد پیاده رو نگاه میکرد صامت و بی حرکت مانده بود ، آن موتور سواری که از وسط بلوار داشت خلاف میامد به اینور خیابان هم چشم به اینطرف خیابان صامت مانده بود ، به رفیقم نگاه کردم ، به چشم هایش ،
    اتفاق های همه ی این سال ها از درون بایگانی ذهنم به سرعت بیرون میامدند ، یکی پس از دیگری ، آنقدر سر فصل خبرهایی که در نبودنش اتفاق افتاده بود زیاد بود که مجبور بودم ذهنم را روی ” مهم ترین عناوین چند سال اخیر ” تنظیم کنم ،
    میخواستم برایش از رفتن عزیز جان بگویم ، از اینکه روز آخری که میرفت رنگ چشم هایش از همیشه محشرتر شده بود ،
    میخواستم برایش از درخت خرمالوی وسط حیاط بگویم ، که چطور از بیخ و بن نابودش کردند
    میخواستم برایش از سه ماه تابستانی که بعد از جدایی در یک اتاق ده متری با یک نایلون فیلم و سیگار سر کردم بگویم
    میخواستم برایش از همه ی آنهایی که آن سالها با ما بودند بگویم که این بهار تولد یک سالگی فرزندشان است
    میخواستم برایش از رفتن سید بگویم ، رفتنی که هیچوقت باورش نکردم
    میخواستم برایش از خداحافظی با تکه های جانمان در فرودگاه امام بگویم
    میخواستم برایش از روز خداحافظی پای آبسرد کن بگویم ، از تعطیل کردن مغازه ی طهماسبی
    میخواستم برایش از رفیق هایی که نارفیق شدند و نارفیق هایی که رفیق شدند بگویم
    کم کم همه چیز دوباره داشت به حرکت در میامد ، پیرزن آرام آرام داشت مینشست توی ماشین
    دود سیگار آن ابزار آلاتی داشت کم کم در هوا پخش میشد
    موتوری آماده ی حرکت و ادامه ی خلافش بود

    نگاهی به چشمان رفیقمان انداختم ، زیر لب گفتم همه اینها را بشنوی و یا نشنوی چیزی تغییر نمیکند
    نهایت نهایتش یک متاسفم مهمان ام میکنی ،
    میدانی ؟ من فکر میکنم چیزهایی که دیگر نمیتوان تغییرشان داد را بازگو کردن و تعریف کردن عین حماقت است ،
    سبک شدن نیست ، داغ دوباره است
    اصلا گاهی بی خبری عین سعادت است ، عین خوشبختی است
    وقتی که زمان به جریان افتاد ، سرم را بالا آوردم
    و در چشمانش با تبسمی سرشار از دروغ گفتم : خبر سلامتی

    تو چه خبر ..

     

    پویان اوحدی

     

     

  • مطالب پربازدید