دلیل همخوابی زن شوهردار و خدمه بیمارستان چه بود؟

دلیل همخوابی زن شوهردار و خدمه بیمارستان چه بود؟

دلیل همخوابی زن شوهردار و خدمه بیمارستان چه بود؟

زن شوهردار می گوید به خاطر خدمات دهی بهتر و بیشتر به مادرش در بیمارستان با یکی از خدمه بیمارستان رابطه شوم برقرار نمود و پس از رابطه احساسی و همخوابی اکنون دچار عذاب وجدان شده و به کلانتری مراجعه نموده است. از زبان خودش ماجرا را می شنویم، دیگر نمی دانم چگونه سرم را بالا بگیرم و به چشمان همسرم نگاه کنم. روزی که گرفتار این ماجرای شرم آور شدم حتی یک بار به چنین روزهایی فکر نکردم. من به خاطر علاقه شدیدی که به مادرم داشتم به این ارتباط شیطانی با خدمتکار بیمارستان ادامه دادم تا بتوانم به راحتی برای درمان بیماری مادرم اقدام کنم اما …

 

به گزارش نیک شو، زن شوهردار 37 ساله در حالیکه عنوان می کرد هیچ گاه به عاقبت کارهای شیطانی ام فکر نکردم و امروز با این رسوایی زندگی ام در آستانه نابودی قرار گرفته است، گریه کنان به مشاور و کارشناس اجتماعی کلانتری جهاد مشهد گفت: به خاطر این که علاقه ای به تحصیل نداشتم پس از پایان مقطع راهنمایی درس و مشق را رها کردم تا این که «ایمان» به خواستگاری ام آمد. او جوان خوش اخلاق و مومنی بود به همین خاطر خانواده ام با ازدواج ما موافقت کردند.

 

از طرف دیگر من تنها فرزند خانواده بودم و علاقه عجیبی به مادرم داشتم به طوری که هیچگاه نمی توانستم از او فاصله بگیرم. پدر و مادرم وضعیت اقتصادی خوبی نداشتند اما همسرم نیز فرد کارگری بود که به سختی می توانست مخارج و هزینه های زندگی را تامین کند، به همین دلیل من هم نمی توانستم از نظر مالی کمکی به آن ها بکنم. این درحالی بود که مادرم به بیماری اعصاب و روان دچار شده بود و من از این موضوع بسیار ناراحت بودم.

 

دوست داشتم برای بهتر شدن حال مادرم هر کاری را انجام دهم ولی بخاطر اینکه شوهرم در سطح پایینی از نظر اقتصادی قرار داشت، کاری از دستم برنمی آمد به همین دلیل دچار نوعی عذاب وجدان شده بودم تا این که حدود 3 سال قبل بیماری مادرم شدت گرفت و من مجبور شدم به توصیه اطرافیانم او را نزد یکی از پزشکان متخصص در یکی از بیمارستان های بزرگ دولتی مشهد ببرم اما وقتی وارد بیمارستان شدم برای 3 ماه بعد به من نوبت دادند تا آن پزشک متخصص مادرم را معالجه کند.

 

آن روز هرچه التماس کردم که حال مادرم خراب است کسی به حرفم گوش نمیکرد. وقتی دیدم عجز و ناله و التماس هایم فایده ای ندارد با دلی شکسته نگاهی به چهره مادرم انداختم و دست او را گرفتم تا به خانه بازگردیم. هنوز چند قدم از آن جا دور نشده بودم که یکی از خدمه بیمارستان نزد من آمد و در حالی که شماره تلفنش را به من داد گفت با من تماس بگیر تا برایت از پزشک متخصص مذکور وقت بگیرم. با این کار او خیلی خوشحال شدم

 

و روز بعد با همان شماره تماس گرفتم. آن جوان به راحتی برای همان روز نوبت ویزیت گرفت و من موفق شدم با این کار مادرم را نزد پزشک ببرم. آن روز از خوشحالی نمی دانستم چگونه از آن جوان قدردانی کنم. بعد از این ماجرا هر وقت برای درمان مادرم قرار بود او را نزد پزشک ببرم با همان جوان در بیمارستان تماس می گرفتم و او هم بلافاصله برایم نوبت ویزیت می گرفت. این گونه بود که روابط تلفنی و پیامکی ما به بیان جملات احساسی و عاطفی کشید

 

به طوری که خیلی زود روابط تلفنی ما به دیدارهای حضوری و پنهانی انجامید چراکه من سعی می کردم به خواسته های او توجه کنم و به این ترتیب بتوانم برای مادرم به راحتی نوبت ویزیت بگیرم. ولی مدتی بعد خانواده ام متوجه این ارتباط شیطانی شدند و … حالا هم اگر چه به خاطر ضعف اعتقادی در این گرداب فرو رفتم و از این کارم به شدت پشیمانم اما نمی دانم چگونه با این آبروریزی به چشمان همسرم نگاه کنم درحالی که زندگی ام در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.