پورتال اینترنتی سرگرمی، تفریحی، عکس، پزشکی، اس ام اس، آشپزی، نیک شو
  • صفحه نخست+
  • اخبار+
  • آرایش و زیبایی+
  • آشپزی+
  • اس ام اس+
  • سرگرمی و تفریحی+
  • دنیای مد و فشن+
  • زناشویی+
  • پزشکی و سلامتی+
  • کامپیوتر,اینترنت و موبایل+
  • زندگی بهتر+
  • دنیای سینما و موسیقی+
  • دنیای عکس+
  • مطالب جالب علمی+
  • گردشگری+
  • دین و مذهب+
  • فیلم و کلیپ+
  • مطالب خواندنی و جالب
  • دنیای مد و فشن
  • زناشویی
  • آرایش و زیبایی
  • اخبار
  • تجاوز جنسی به دختر عمو به مدت ۶ سال

    مجموعه : اخبار اجتماعی و سیاسی

    تجاوز جنسی به دختر عمو به مدت 6 سال

    تجاوز جنسی به دختر عمو به مدت ۶ سال

    بسیاری از تجاوزهای جنسی هستند کـــه بوسیله فامیل های نزدیک رخ می دهند و این به علت با هم بودن در فواصل زمانی مختلف است.دختر نوجوان کـــه ۶ سال قربانی رفتارهای شیطانی پسر عمویش شده و از ترس سکوت کرده بود وقتی دریافت خانواده‌اش او را مقصر این اتفاق ميدانند از خانه فرار کرد.

     

    ترلان ۱۴ سال داشت کـــه عروسک و ساک کوچک لباسش را برداشت و در حالی کـــه بدنش زیر مشت و لگد پدر و برادرانش سیاه و کبود شده بود، از خانه فرار کرد. این آغاز سرگردانی‌های دختر نوجوان بود. هیچ جایی برای رفتن نداشت و از طرفی ميترسید به کسی اطمینان کند. با گام‌های آهسته از گوشه خیابان حرکت ميکرد کـــه ناگهان خودروی گشت پلیس کنارش متوقف شد.

     

    ترلان نميدانست باید چه واکنشی نشان دهد، اگر همراه مأموران ميرفت احتمال اینکـــه او را به خانواده‌اش تحویل دهند زیاد بود اگر هم فرار ميکرد بیشتر گرفتار ميشد. در حالی کـــه اشک‌هایش سرازیر شده بود، به ناچار همراه افسر پلیس سوار خودرو شد. وقتی مأموران دریافتند وی از خانه فرار کرده او را تحویل مرکز مشاوره دادند.

     

    دخترک مقابل کارشناس مشاور نشست، دست‌هایش هنوز ميلرزید و صدایش در میان هق هق گریه محو بود. در حالی کـــه عروسکش را در آغوش ميفشرد گفت: «پدر و برادرانم ميگویند من آبرویشان را برده‌ام. هر چه توضیح دادم من مقصر نیستم هیچ کس حرفم را باور نميکرد. پسر عمویم داوود هم کـــه ناپدید شده است.

     

    فقط عروسکم شاهد اتفاقات سیاهی بود کـــه برایم رخ داده اما او هم کـــه همه چیز را دیده نميتواند حرف بزند. چند ماه است کـــه پدر و برادرانم نميگذارند از خانه بیرون بیایم و تا حرف ميزنم مرا به باد کتک ميگیرند. ميگویند تو آبروی خانواده را برده‌ای اما من هیچ گناهی ندارم. هیچ‌کس باورش نميشود.»

     

    دخترک در شرح ماجرا ميگوید: ۸ سال داشتم کـــه آن اتفاق تلخ رخ داد. آن زمان درکم از دنیای اطراف در حد تعریف‌های مادر و خواهرانم بود. همیشه همه ميگفتند آبرو مهم است. دو خواهرم با گرفتن چند سکـــه طلا به خانه بخت رفته بودند. همه فکرم آن بود کـــه روزی بزرگ شوم و مانند آنها سکـــه طلا بگیرم و در زندگی خوشبخت شوم. تازه آن موقع مجبور نبودم از صبح تا غروب سر زمین کشاورزی کار کنم. در حاشیه شهر کرمانشاه با پدربزرگ و مادربزرگمان در یک خانه زندگی ميکردیم. بعد از ازدواج خواهرانم تنها مانده بودم.

     

    پدر و مادرم از صبح تا غروب روی زمین کار ميکردند و مادربزرگ تنها مونس و همدمم بود. اما بعد از مرگ عموی معتادم و ازدواج مجدد همسر او، دو پسرعمویم نیز به خانواده ما اضافه شدند و وظایفم سنگین‌تر از قبل شد. اما بدبختی‌ها از آنجا شروع شد کـــه پدر بزرگ و مادربزرگم نیز به فاصله کوتاهی از یکدیگر فوت کردند و من ماندم و پسر عموهایی کـــه دیگر عضو رسمی خانواده شده بودند. پدرم به برادرزاده‌هایش اطمینان کامل داشت و روزها کـــه همراه مادرم و برادرانم به سر مزرعه و زمین کشاورزی ميرفت مرا به امید آنها در خانه ميگذاشت غافل از اینکـــه…

     

    «ترلان» کـــه کابوسی قدیمی را مرور ميکرد، بی‌محابا اشک ميریخت: «پسر عمو داوود ۱۰ سال از من بزرگتر بود. او همیشه مراقبم بود اما گاهی وقتی هیچ کس در خانه نبود، کارهایی ميکرد کـــه مرا آزار ميداد. ميدانستم کـــه او نباید تا این حد به من نزدیک شود اما کسی نبود کـــه به من بگوید باید چه کار کنم. هر روز وقتی خانواده‌ام آماده رفتن ميشدند، از ترس به خود ميپیچیدم. حتی چند باری از مادرم خواستم مرا نیز با خود ببرند اما پدرم دعوایم کرد و در خانه ماندم و… هر روز کـــه ميگذشت آزارهای داوود بیشتر ميشد. یک روز عروسکی برایم خرید و به من داد. ميگفت اگر به کسی راجع به رفتارش حرفی بزنم آبروی خانواده‌ام ميرود.

     

    من هم کـــه از بچگی یاد گرفته بودم آبروداری کنم به سکوتم ادامه دادم. از آن روز تنها محرم اسرارم عروسک کوچکی بود کـــه پسر عمو داوود برایم خریده بود. چند هفته بعد یک روز پسر عمویم مرا ترک موتورش نشاند و به خانه دیگری برد. فیلمی را گذاشت و مرا به زور کنارش نشاند و مجبورم کرد نزدیکش بمانم. آن روز بلایی سرم آمد کـــه به جز عروسکم هیچ کس باور نميکند. کم کم تبدیل به یک آدم عصبی شده بودم .هر چه ميگذشت بیشتر احساس ميکردم با همکلاسی‌هایم فرق دارم. نميتوانستم مانند آنها بازی کنم و شاد باشم. اما هیچ کس از من نميپرسید کـــه چرا گوشه‌گیر شدم، چرا نميخندم و…

     

    ۶ سال تمام مانند عروسکم سکوت کرده و تنها اشک ميریختم تا این کـــه یک روز پسر عمو داوود مرا به خانه‌اش برد و در یکی از اتاق‌ها زندانی‌ام کرد. نميدانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید. هوا تاریک شده بود کـــه به نظرم رسید افرادی به خانه وارد شدند. هر چه صدای قهقهه خنده پسر عمو داوود و دوستانش بیشتر ميشد، ترس من هم چند برابر ميشد. گوشه‌ای کز کرده بودم. هیچ راه فراری نبود کـــه ناگهان متوجه چرخیدن کلید در قفل در شدم. دوست پسر عمو داوود در چارچوب در ظاهر شد و در را پشتش بست و…

     

    حدود ۴ روزی در آنجا محبوس بودم. باید راهی برای فرار پیدا ميکردم. فریاد ميزدم و به در و پنجره ميکوبیدم. بعد از چند ساعت همسایه‌ها وارد خانه شدند و مرا پیدا کردند.

     

    خبری از پسر عمو داوود نبود. پدرم وقتی مرا دید صورتش پر از خشم و نفرت بود. هیچ کس از من نپرسید چه بلایی سرم آمده. پدر و برادرانم با مشت و لگد به جانم افتادند و… دیگر چیزی نفهمیدم. از آن روز به بعد حتی حق نداشتم پایم را از خانه بیرون بگذارم. آنها مرا مایه ننگ خانواده ميدانستند اما من جز عروسکم هیچ شاهدی برای اثبات بیگناهی‌ام نداشتم. چند ماهی فقط ناسزا شنیدم، کتک خوردم و تحقیر شدم. دیگر نميتوانستم شرایط را تحمل کنم به همین خاطر از خانه فرار کردم. فکر ميکنم این‌طوری خانواده‌ام هم کمتر عذاب ميکشند.

     

    منبع : روزنامه ایران

     

    مطالب بیشتر:

    تجاوز همزمان ۴ مرد به زن جوان و زیبا در شاندیز

    تجاوز جنسی فجیع به دختر جوان تهرانی در آسانسور

     

     

  • مطالب پربازدید